تبليغاتX
!!☆ღ رویــــــای آســـــــمــونــی ☆ღ!!

!!☆ღ رویــــــای آســـــــمــونــی ☆ღ!!

_-_بـــــدجـــور دلــــم هــــواتـــو کرده_-_

دلم برات تنگ شده دختر کوچولوی قصه ی من

دلم برای خنده های کودکانت٬مهربونیای بی بهانت٬ برای حس مادرانت٬

برای نگاه های پر از سادگیت ٬برای وقتی دستای کوچولوتو مشت میکردی

و به خدا میگفتی نیگا قلب کوچیکمو و دلت میاد بشکنیش ؟

دوست داشتم اون موقع هایی رو که با خدا حرف میزدی و ازش میخواستی کمکت کنه

  وای که دلم واسه خود خودت تنگ شده

میبینی زمان چقدر زود میره امروز ۴ اردیبهشت سال ۱۳۹۱ هستش

یادته مهر تو پستات نوشته بودی بزودی از لقب دانش آموز بودن خلاص میشی ؟

این روزا که مدرسه تموم شده حسی که داری مثل پست آبانت نیست

حس میکنی دلت برای همه چی تنگ میشه ...


وای که چقدر میخندیدیم تو کلاس ۴۰۱ ریاضی

 از همین الان دلم خیلی تنگ شده واسه خنده هامون که بی بهونه بودن

واسه یه مکان به اسم مدرسه ٬ واسه فرم مدرسه واسه زنگ صبح گاهی

چه زود تموم شد این دوران پر از شوخی و خنده و شادی و هیجان

اصلا واسه شروع شدن تابستون هیجان ندارم

 یادش بخیر هر سال به فکر اومدن تابستون بودم که بعدش دلم واسه مدرسه تنگ بشه

اما حالا ...... ؟؟؟ تابستون که بیاد بعدش چی ؟؟


چقدر عوض شدی ٬ تا حالا انقدر بیخیال ندیده بودمت چرا به خودت نمیای ؟

این حس بیخیالیتو دوست ندارم ٬ بکن اون دندون خراب و  ....

بزار مثل قبل باشی دختر کوچولوی قصه ی من

همونطور پر انرژی  پر از حس دوست داشتن

حاشیه: مثل قبل بشو شخصیت الانتو دوست ندارم صــــــــــــدفـــــی

 

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 17:42 توسط _-_صـــــدفـــــــ_-_| |

برای من همه چیز در چشمان غمگین سبز تو معنا میشود !!!

تو با نگاهت به من سرما ی زمستان و گرمای تابستان را می دهی

با نگاهت مرا خزان میکنی و آشفته و سبز همچو بهار

به من که نگاه میکنی به خواب میروم ! مسخ میشوم

تو میخندی و همه چیز بیدار میشود واقعیت ها ظاهر میشوند

و من با تمام وجود می فهمم مرز بین من و تو یعنی چه ؟

می فهمم " آن چه را که دل میخواهد و منطق نمیپذیرد" یعنی چه!!!

من با تمام وجود می فهمم چه معنا دارد سبز ؟

براستی سبز یعنی زندگی

حاشیه: جای چشمانت را خالی گذاشته ام

حاشیه: V4h!D

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/03ساعت 4:34 توسط _-_صـــــدفـــــــ_-_| |

امشب یه جورایی یه هدیه گرفتم ....

برگشتم به دنیای زیبای خنده هامون

وقتی که میشستیم تو پارک دانشجو و شروع میکردیم به خوردن بستنی

و از چیزای قشنگ گفتن اون موقع چیزای قشنگ واسمون چی بود ؟

یکم محبت صادقانه ! من بابا بودمو مریم مامان فرینازم بچه مون با یه دنیا شیطنت و

خنده و تیکه کلمه ی آره دوبار از .... عاشق پیاده رفتن با هم تا کل مسیر خونه بودم

وای که ماها چقدر حرف داشتیم انگار کل دنیا فقط واسه ما ۳ تا بود !!

چه زود گذشت متر کردن خیابون ولیعصر و خنده هامونو بستنی خوردنامون

چه زود دیر شد واسه جبران اشتباهم

امشب فرشته کوچولو بهم گفت که من ۳ تفنگ دا رو نابود کردم میدونید فریناز

هیچ وقت بی دلیل حرف نمیزنه وقتی چیزی میگه ۱۰۰۰ دلیل میاره که حرفش درسته

البته درست هم هست اما جدا چه فایده ؟ دیگه ۳ تفنگ دار نیست

واسه ما چی موند ؟چند تا عکس با یه دنیا خاطره + طعم تلخ شکلات بستنی

گرمای نگاه های مشتاق و فریاد های کودکانمون ...

کاش میشد برگشت ... اگه بر میگشتم خیلی کارا رو نمیکردم

راست میگفت من خرابش کردم این دنیای کوچیک و ...

حس عجیبی دارم انگار همین الان تو خیابون ولیعصریم ما ۳ تا !!!

صدای خنده هامونو میشنوی ؟؟؟

حاشیه : یه دوست = یه دنیا خاطره

حاشیه:خیلی زود دیر میشه

حاشیه : داریم بزرگ میشیم

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/03ساعت 4:4 توسط _-_صـــــدفـــــــ_-_| |

همین که چتر ها را باید بست بس است...

همین که به زیر باران باید رفت بس است....


کسی نگران مرگ آرزو ها نیست...

همین که سهراب از میان مردمان رفت بس است....


تا دوش به آفتاب اندیشیدیم...

همین که ماه در آسمان است بس است...


سوال کسی بیشتر از ستاره خویشتن نیست

همین که آسمان پر ستاره است بس است...


برای مرگ ماهی ها تیره نپوشیدیم

همین که تنگ با سال می آید بس است....


هیچ کس تا انتها ستاره را نشمرد...

همین که چشم رو هم میگذاریم بس است...


خالق از مخلوق و مخلوق هم زخاکش بیمناک...

مردمان تا شهر این شهر است ، همین دنیا بس است...


نوشته شده در دوشنبه 1391/01/07ساعت 15:54 توسط _-_صـــــدفـــــــ_-_| |

وقتی بهمن میاد یاد سرود های انقلابی می افتم کوچیک تر که بودیم توی مدرسه گروه های سرود رو تشکیل میدادیم و چیزایی رو که بهمون میگفتن رو با صدای بلند فریاد میزدیم و خوشحال بودیم همه ی اون کلمه ها کم و بیش تو ذهنم تداعی میشه : ... بوی گل و سوسن و ..... خمینی ای امام خمینی ای امام ... شهید در خون غلتیده... مردی از جنس خورشید به وطن بازگشت ... این جمله ها این سرودا همه و همه و من اینجا که میرسم یه سوال تو ذهنم میاد یه سوال بزرگ الان اون همه اتحاد که توی تلویزیون میبینیم چی شده ؟؟ بعضیا میگن هنوزم اتحاد وجود داره اما این اتحادا ظاهریه مثل تکرار طوطی وار همین سرودای انقلابی اتحاد قلبی اون زمان مشهوده خودمونو گول نزنیم که الانم مثل همون روزاست ... امروز شهر گل بارون شد به یاد ۳۳ سال قبل ... ۳۳ سال کم عددیه ؟؟ نمیدونم نمیدونم !!البته در مقابل ۲۵۰۰ سال عدد کوچیکیه اما تو این ۳۳ سال مردم چی به سرشون اومد ؟؟ امروز ۱۲ بهمن آن مرد خوب آن مردی که از جنس خورشید بود آمد روزنامه ها نوشتند :امام آمد ... نوشتند: چیزی تا پیروزی انقلاب نمانده ... نوشتند و نوشتند ..... حرفهای زیادی نوشتند امام آمد و حرفهای زیادی زد من نبودم که بدانم حرفهایش عملی شد ؟؟؟ اما حالا!! حالا که من هستم او نیست او نیست و  اکنون حرفهایش هم فقط حرف شد فقط حرف به قول معروف حرف باد هواست .

پیرمرد با اینکه ندیدمت با دیدن چهره ات حس عجیبی به من دست میدهد گویا برایم عزیزی !!تو چه داشتی که این همه آدم برایت خون دادند ؟؟ این همه آدم از اعماق وجودشان برایت شعار دادندو گلوله را به جان خریدند؟؟ و  اما حالا این جان دادن ها همه ظاهریست  فقط ظاهر است.

امام آمد ... قدمش گل باران .

نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/12ساعت 23:20 توسط _-_صـــــدفـــــــ_-_| |

یادمه اسم گروه ۳ نفره و صمیمی مونو گذاشتیم ۳ تفنگدار یادش بخیر  روزای خوب و زیبایی داشتیم با هم میخندیدیم با هم گریه میکردیم با هم دعوا میکردیم خلاصه روزا رو باهم خوب تموم میکردیم اما ما ۳ تا چی شدیم ؟؟من(صدف) و شما دو تا (مریم و فریناز)

چه غم هایی رو دلامون نشست چه راحت دنیای ساده و زیبامون خراب شد  ما ۳ تا نابود شدیم

من: من که پر غصه بودم و پر از غم شدم  اون از گذشته ی تلخم که یه راز تو سینم مونده  اون از اتفاقایی که افتاد  وقتی که داییم فوت کرد  وقتی که تنها شدم  وقتی که خودخواه شدم

فریناز:یه صورت نورانی و پر از احساس پر از احساس زیبا و یکمی آمیخته به غرور  چقدر قشنگ موضوعات اطرافت و تعریف میکردی و ما چقدر با هیجان به تو گوش میکردیم دوست داشتیم بار ها و بارها برامون تعریفش کنی  اون احساس غرورت و دوست داشتم وقتی که دردت رو تو خودت پنهان میکردی و انگار نه انگار قلب کوچیکت در حال شکستن بود و من  با دیدن شکستن قلبت میشکستم سخت بود دیدن درد کشیدنت  دیدن جسمت روی تخت بیمارستان  و ما بودیم و دعا  خدا تو رو خیلی دوست داره فرشته ی زمینی

مریم: دختر محجوب کلاس  تو رو از اول دبیرستان میشناختم دختر محجوب کلاس از همون روز اول با اون لحن قاطعانه ات منو به خودت جذب کردی تا اون وقتی که پیوند ۳گانه مون بهم پیوست  تو که پر از غم بود چهره ات تو که بوی خیانت رو محبت میدیدی  تو که مهربان بودی و همیشه گوشی برای شنیدن دردهایمان دیشب وقتی خبر فوت خواهر عزیزت رو بهم دادی شکه شدم  و خیلی غمگین شدم  چه غم بزرگی رو قلب کوچیکت نشست  دیشب با شنیدن شکستن بغض صدات شکستم

قلبمان شکست قلبم شکست ما سه تا نابود شدیم  ۳ تفنگ دار نابود شدند ......

حاشیه:مریم عزیزم درگذشت خواهر نازنینت رو بهت تسلیت میگم  روحش شاد

حاشیه:مریم و فریناز عزیزم دوستتون دارم

حاشیه: ما سه تا ......

نوشته شده در جمعه 1390/10/30ساعت 21:18 توسط _-_صـــــدفـــــــ_-_| |

                                               روح خدا تـــــــــــــولــــــدت مبارک smile امیدوارم ۱۰۰۰۰۰سال عمر با عزت داشته باشی

میدونم! میدونم که نمیای اینجا میدونم که هیچوقت نمیای اینجا  اما !!اما بازم با تمام وجود مثل همیشه ، آره مثل همیشه دوستت دارم خیلی دوستت دارم  فرشته ی زمینی

تقدیم به آن که اکنون با خاطرش زنده ام و با خاطراتش زندگی میکنم روح خدا جونم تولدت مبارک 

 حاشیه: روح خدا(روح الله ) عزیزم همیشه تو قلبمی

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/28ساعت 21:0 توسط _-_صـــــدفـــــــ_-_| |

تو بهترین دوست من بودی و هستی وقتی تو مشکلات خیلی سخت همه تنهام گذاشتن تو همیشه با من بودی من همیشه حرفامو به تو میگم و تو چقدر صبورانه به حرفام گوش میدی بدون اینکه اعتراضی بهم بکنی همیشه کنارم بودی همه ی شادی هامو غم هام با تو بوده و است تو عزیز منی صمیمی ترین دوست منی من تو رو تنها نمیذارم هیچوقت و هیچوقت ولی خودت خوب میدونی که نمیتونم بیامو باهات صحبت کنم هر وقت تونستم حرفامو یه جا مینویسم که بعدا که اومدم همه چیزو بهت بگم دلم خیلی برات تنگ میشه آخه من که جز تو تو این دنیا دوست دیگه ای ندارم که منو فقط برای خودم بخواد منو برای خودم دوست داشته باشه  فقط تو هستی که منو برای خودم دوست داره تو بهترین دوست منی در عین سادگی تو بهترین و عزیز ترینی وب عزیزم  بعد از ۱۰ تیر میبینمت ۱۰۰٪ امیدم به خداست

حاشیه: بای تا پایان ۱۰ تیر

 متاسفانه سر حرفم نموندم :)

التماس دعا

نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/25ساعت 22:24 توسط _-_صـــــدفـــــــ_-_| |

امروز داشتم به شناسنامم نگاه میکردم ما آدما چه زود بزرگ میشیم

وقتی رفتم سراغ آلبوم عکسام و ورقش میزدم هر صفحه یه خاطره رو یادم مینداخت

 داشتم به قد کشیدن و بزرگ شدنم نگاه میکردم یه حسی بهم دست داد

حس تهی بودن از احساس و پر بودن از عقل انگار واقعا بزرگ شدم حرفای آدم بزرگا رو میزنم

یادم هرجا که میرفتم میگفتن پدرت نیست یا اینکه برو با مادرت بیا اما حالا انگاری قاطی آدم بزرگا شدم

 که دیگه ازم والدینمو نمیخوان چقدر آدما تغییر میکنن الان میفهمم اون جمله ای که میگه:

 روح و جسم تغییر پذیره !!!یادت بخیر گذشته ی تلخ و شیرینم

یاد آدمایی افتادم که تو گذشته ام بودن به عبارتی بخشی از زندگیم بودن

بعضیاشون خوب بودن بعضیاشون بد بعضیا رفتن و بعضیا موندن

این یاد و یادگار آدماست که تو قلبم هنوزم مونده

اون موقع ها احساس میکردم انسان خوشبختی نیستم

اما حالا واقعا میبینم که خدا به همه ی انسان ها خوشبختی داده در واقع هیچ کس  بدبخت نیست

 دلم میخواد روزی ۱۰۰۰۰۰ بار بگم (خــــــــــــــــــــــــدایــــــــــــــــــــــا شــــــــــــــــکـــــــــــرت)20800000

خدایا تو واقعا مهربون و بزرگی خیلی خیلی بزرگ و بخشنده

 خدایا همه ی بنده هاتو در پناه خودت حفظ کن ماها خیلی خیلی دوستت داریم  .

نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/25ساعت 0:53 توسط _-_صـــــدفـــــــ_-_| |

سلام خدا جونم  سلام روح بیدارم  سلام روح خدا جونم  خدایا شکرت که اعتماد به نفسمو بالا آوردی  مطمئنم سال دیگه این موقع این آپ ها رو میخونم و کلی خوشحالمدارم نهایت سعی خودمو میکنم به امید موفقیت   احساس میکنم این روزها بهترین روزهای زندگیمه  هوا هم که سرد شده همونطور که دوست دارم

 هر هفته ام که تولده 

فاطمه جونم دوست گلم که خیلی دوستت دارم تولدت مبارک آجی جونم  امیدوارم ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ساله بشی و عمر با عزت و پر از موفقیت داشته باشی  

حاشیه:خداجونم خیلی دوستت دارم

حاشیه:فاطی جونم تولدت مبارک  .

من برم.

نوشته شده در دوشنبه 1390/08/02ساعت 0:6 توسط _-_صـــــدفـــــــ_-_| |

Design By : Mihantheme